سلام. امروز روز آخري است كه با هم جمع ميشويم تا داستاني از تورات بخوانيم. فردا علمايي از اديان مختلف در حالي كه دست در دست هم داده اند از نقاط مختلف جهان مي ايند و برايمان سلاح هايي مي اورند تا به وسيله ي آنها به نبرد با شيطان برويم. امروز داستاني از تورات را برايتان نقل ميكنم كه همواره در جهان امروز و در روزگار ما معنا و مفهوم خود را حفظ كرده است. من هيچ تفسيري يا پندي از آن را نمي نويسم و فقط نتيجه گيري از آن را به خودتان مي سپارم.
ذوالقرنين با دو شاخ پادشاهي آمد و سه بار سپاه جمع كرد تا براي مستضعفان بجنگد و سدي را براي مقابله با ياجوج و ماجوج از جنس آهن و مس ساخت تا قدرت خداي را به نمايش بگذارد. سومين نبرد مرد خدا در تنگه ي كوهستان بود كه با مردم خود خارج شده بود و به كوهي رسيد و هنگامي كه به پاي ان رسيدند به مردم رو كرده گفت اي قوم من. در اين جا مسير به پايان مي رسد و براي ادامه ي راه ميتوان دو كار انجام داد. يا كوه را دور بزنيم كه امكان وجود ندارد و ماه ها زمان برده و دشمن غالب شده به سرزمين موعود نمي رسيم و يا اين كه به داخل كوه رفته و از غار بگذريم و در اين كار حكمت و پندي فراوان است. در داخل كوه هفته ها مسير را ميپيماييم تا خارج شويم و به نور برسيم و براي همين توشه بسيار برداريد و تا ميتوانيد بار خالي كرده هيزم و غذا برداريد تا درون كوه به مشكل برنخوريم. بعد از چند هفته كه از ورود به كوه گذشت مشعل ها خاموش شد. اينك زمان آن رسيده بود كه ادامه ي مسير را بي هيچ نور راهنمايي بپيمايند و بدون آن كه قدم و پيش پاي را ببينند مسير را طي كنند كه چوب ها تمام شده بود و غذا ها رو به اتمام بود. خداي را ياد كردند و مسير مي پيمودند در حالي كه هيچ نميديدند و فقط جلوه هاي الهي ديده هاسشان روشن كرده بود و دل به خدا بسته و به وجود لايزالش توكل كرده بودند. تا به جايي رسيدند كه ذوالقرنين همه را فرمان توقف داد. مردم زير پاهاي خسته و ناتوان خود سنگ ها و برجستگي هايي را ديدند كه آزارشان مي داد. ذوالقرنين رو به مردم كرده گفت: اي قوم من. همانا در اينجا چيز هايي بر كف زمين ريخته است كه اكنون پاهاي شما را آزرده ميكند و شما ناتوان ايد تا ببينيد چه چيزهاي بر كف زمين ريخته است. عده اي از شما آنچه را كه ريخته بر ميداريد و عده اي آن را رها ميكنيد و اين در حالي است كه هنگامي كه به پايان كوه رسيده و در نور توشه را بازكرديد هر دو گروه افسوس ميخوريد. عده اي بيم جان كردند و هيچ برنداشتند و گفتند مبادا حيواناتي درنده و وحشي يا موذي و سمي باشند و عده اي گفتند توشه اي كم بر ميداريم تا ضرر نكرده باشيم. در مسير كه آمدند از آن جمعي كه توشه را برداشتند عده اي بار رها كردند تا سبك تر بتوانند مسير را بپيمايند. و هنگامي كه به نور رسيدند ذوالقرنين بشارتشان داد كه اي مردم گوارايتان باد نور خداوندي و مردم توشه ها بازكردند . چيزي جز جواهرات و سنگ هاي قيمتي نبود. و آنگاه كساني كه برنداشتند بر سر ميكوفتند كه چرا از اين سهم چيزي بر نداشتيم و آنها كه برداشته بودند افسوس بيشتر ميخوردند كه چرا بيشتر برنداشتيم.
حضرت علي مي فرمايد: مثل انسان در اين دنيا مثل مردي است كه گرگها دنبالش كرده اند و هنگامي كه چاهي ميبيند براي حفظ خود پايين ميرود. در مسير چاه پايين را ميبيند كه عقرب ها و مارها قرار دارند و ناگزير در ميانه چاه باقي ميماند. در اين ميان كندوي عسلي را ميبيند و خود را مشغول به خوردن عسل ميكند به جاي انكه فكر راندن گرگ هاي بالا سر و از بين بردن عقرب هاي زير پا باشد.


