تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

فوتون....Photon

فوتون....Photon
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط محمد خطیبی

سلام. امروز روز آخري است كه با هم جمع ميشويم تا داستاني از تورات بخوانيم. فردا علمايي از اديان مختلف در حالي كه دست در دست هم داده اند از نقاط مختلف جهان مي ايند و برايمان سلاح هايي مي اورند تا به وسيله ي آنها به نبرد با شيطان برويم. امروز داستاني از تورات را برايتان نقل ميكنم كه همواره در جهان امروز و در روزگار ما معنا و مفهوم خود را حفظ كرده است. من هيچ تفسيري يا پندي از آن را نمي نويسم و فقط نتيجه گيري از آن را به خودتان مي سپارم.

ذوالقرنين با دو شاخ پادشاهي آمد و سه بار سپاه جمع كرد تا براي مستضعفان بجنگد و سدي را براي مقابله با ياجوج و ماجوج از جنس آهن و مس ساخت تا قدرت خداي را به نمايش بگذارد. سومين نبرد مرد خدا در تنگه ي كوهستان بود كه با مردم خود خارج شده بود و به كوهي رسيد و هنگامي كه به پاي ان رسيدند به مردم رو كرده گفت اي قوم من. در اين جا مسير به پايان مي رسد و براي ادامه ي راه ميتوان دو كار انجام داد. يا كوه را دور بزنيم كه امكان وجود ندارد و ماه ها زمان برده و دشمن غالب شده به سرزمين موعود نمي رسيم و يا اين كه به داخل كوه رفته و از غار بگذريم و در اين كار حكمت و پندي فراوان است. در داخل كوه هفته ها مسير را ميپيماييم تا خارج شويم و به نور برسيم و براي همين توشه بسيار برداريد و تا ميتوانيد بار خالي كرده هيزم و غذا برداريد تا درون كوه به مشكل برنخوريم. بعد از چند هفته كه از ورود به كوه گذشت مشعل ها خاموش شد. اينك زمان آن رسيده بود كه ادامه ي مسير را بي هيچ نور راهنمايي بپيمايند و بدون آن كه قدم و پيش پاي را ببينند مسير را طي كنند كه چوب ها تمام شده بود و غذا ها رو به اتمام بود. خداي را ياد كردند و مسير مي پيمودند در حالي كه هيچ نميديدند و فقط جلوه هاي الهي ديده هاسشان روشن كرده بود و دل به خدا بسته و به وجود لايزالش توكل كرده بودند. تا به جايي رسيدند كه ذوالقرنين همه را فرمان توقف داد. مردم زير پاهاي خسته و ناتوان خود سنگ ها و برجستگي هايي را ديدند كه آزارشان مي داد. ذوالقرنين رو به مردم كرده گفت: اي قوم من. همانا در اينجا چيز هايي بر كف زمين ريخته است كه اكنون پاهاي شما را آزرده ميكند و شما ناتوان ايد تا ببينيد چه چيزهاي بر كف زمين ريخته است. عده اي از شما آنچه را كه ريخته بر ميداريد و عده اي آن را رها ميكنيد و اين در حالي است كه هنگامي كه به پايان كوه رسيده و در نور توشه را بازكرديد هر دو گروه افسوس ميخوريد. عده اي بيم جان كردند و هيچ برنداشتند و گفتند مبادا حيواناتي درنده و وحشي يا موذي و سمي باشند و عده اي گفتند توشه اي كم بر ميداريم تا ضرر نكرده باشيم. در مسير كه آمدند از آن جمعي كه توشه را برداشتند عده اي بار رها كردند تا سبك تر بتوانند مسير را بپيمايند. و هنگامي كه به نور رسيدند ذوالقرنين بشارتشان داد كه اي مردم گوارايتان باد نور خداوندي و مردم توشه ها بازكردند . چيزي جز جواهرات و سنگ هاي قيمتي نبود. و آنگاه كساني كه برنداشتند بر سر ميكوفتند كه چرا از اين سهم چيزي بر نداشتيم و آنها كه برداشته بودند افسوس بيشتر ميخوردند كه چرا بيشتر برنداشتيم.

حضرت علي مي فرمايد: مثل انسان در اين دنيا مثل مردي است كه گرگها دنبالش كرده اند و هنگامي كه چاهي ميبيند براي حفظ خود پايين ميرود. در مسير چاه پايين را ميبيند كه عقرب ها و مارها قرار دارند و ناگزير در ميانه چاه باقي ميماند. در اين ميان كندوي عسلي را ميبيند و خود را مشغول به خوردن عسل ميكند به جاي انكه فكر راندن گرگ هاي بالا سر و از بين بردن عقرب هاي زير پا باشد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط محمد خطیبی

سلام. اميدوارم از اقامت بلند مدت ما در كوه اوكا خسته نشده باشيد. اما به هر حال براي مقابله با شيطان لازمه. شايد مجبور بشيم ماه ها در اين كوه مقدس بمونيم تا بالاخره ياد بگيريم با شيطان چطور مبارزه كنيم. امروز هم داستاني از تورات خواهيم خواند. رسالت شموئيل و جنگ داوود. امروز ياد ميگيريم كه قدرت در جسم خلاصه نشده است. بلكه اتكا به قدرت روحي هر ناممكني را ميسر مي سازد.

شموئيل(به عبري يا سموئيل در عربي) از پيامبران بني اسرائيل بوده است كه بعد از موسا(به عبري موشا) به رسالت رسيد. او نگين رسالت را بعد از هارون و كالب ابن يوفنا به دست كرد. ابتدا روحاني و كاهني بود كه در معبد عبادت ميكرد و به خدا تقرب جست و خدا او را رسالت بخشيد. روزي كه در حال دعا بود و فرشتگاني بر او نازل شدند و تابوت عهد را طلاگونه كردند. تابوت عهد يادگاري از موسا بود. تابوتي كه موسا با آن به آب سپرده شد. هرگاه اين تابوت از جنس طلا ميشد نشانه اي براي بني اسرائيل بود كه خداوند پيام آوري در ميان شما برگزيده است. بعد از آن كه شموئيل به رسالت رسيد خداوند متعال براي او طالوت را رهبر قرار داد. طالوت فرماندهي بني اسرائيل و شموئيل هدايت آن را بر عهده داشت. طالوت مردي با خدا بود كه خداوند او را از بني اسرائيل براي مقام ولايت بر آنها انتخاب كرد. اما جنگ هاي سختي كه ميان بني اسرائيل و ظالمان صورت ميگرفت، به جهت كمبود امكانات آنها و برتري نظامي سپاه ظلم، يهوذيان شكست ميخوردند. تا باري ديگر جنگي درميان گرفت و پيغام رسيد كه در ميان آنها مردي است غول پيكر به نام جاروت كه از بازماندگان قوم هود است و هيچ كس را ياراي مبارزه با او نيست. يهوديان بسياري براي مبارزه با او رفتند ولي هيچ ضربه اي بر او سازگار نبود. در هنگامه جنگ داوود دوازده ساله با نبي خدا به حرف نشسته بود و پيام آور خدا به او گفت اتكا بر ايمان بر هر نيرويي پيروز ميشود آنگاه به اسم خدا تعدادي سنگ به داوود داده گفت برو و سپاه ظلم را در هم بشكن. طالوت ابتدا اذن مبارزه به فرزند يعقوب نميداد و بيم آن داشت كه او كشته شود اما هنگامي كه نور خدايي در چشمانش و دم مسيحايي در سينه اش ديد، دلش رضا داد. داوود به ميان رفت و خنده ي حضار بلند شد. اما داوود به هنگام جنگ به نام خدا سنگ پران خود را چرخانيد و گفت به ياد يهوه ي بزرگ و سنگ را پرتاب كرد. سنگ كه به سرعتي آتشين به سمت جاروت ميرفت عاقبت بر پيشانيش نشست و او در دم جان داد و بر زمين افتاد.

ما مبارزه با شيطان را در پيش داريم. حريف بزرگي است اما هرچقدر هم كه بزرگ باشد نيروي يقين و منطق و فكر ميتواند بر هر ناممكني پيروز شود.

ناپلئون ميگفت: در جنگ سپاهي برنده خواهد بود كه تنها دقيقه اي بيشتر مقاومت ميكند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط محمد خطیبی

سلام. امروز روز دوم حضورمان در كوه اوكا هست. ما در اينجا اينقئر بايد بياموزيم تا بتوانيم در منزلگاه بعدي با شيطان مقابله كنيم. امروز داستاني از تورات را با هم ميخوانيم تا دوباره ياد بگيريم كه قضاوت نكنيم و تهمت نزنيم.

هنگام خلقت فرشتگان به خدا اعتراض ورزيدند كه پروردگارا چرا ميخواهي موجودي خونريز را دوباره بيافريني؟ و خداوند پاسخ داد: بر من چيزهايي آشكار است كه شما نميدانيد. اما در بني اسرائيل زني بود به نام زهره كه بسيار زيبا و بسيار عفيف بود و مردان بسياري براي خواهش او به گناه افتاده بودند و در تمناي او خونها ريخته بودند. فرشتگان رو به خدا كرده و حكايت اول خلقت را دوباره شرح دادند. خداوند به آنها گفت چه كسي حاضر است به زمين برود و خود را در برابر اين امتحان قرار دهد؟ هيچ كس حاضر نشد جز دو فرشته به نام هاي هاروت و ماروت. خداوند آن ها را انسان گونه كرد و خصلت هاي انساني بخشيد و آنها را به زمين فرستاد. آنها در ابتدا شروع به پارسايي كردند اما پس از مدتي ديدند كه ميتوانند از عالم غيب براي مردم بگويند و از مردم پول بگيرند و آنها چون فرشتگاني بودند و از سر خبر داشتند راز ها بر مردم فاش كردند و پول ها گرفتند. تا پس از مدتي در عشق زهره افتادند . براي طلب زهره خونها ريختند و رباها خوردند و ظلم ها كردند. از هيچ فسادي فروگذار نكردند و ناگاه به خود آمدند و خود را در منجلاب فساد ديدند. آنگاه خداوند به آنها فرمود شما در جوار رحمت من بوديد و از اسرار خبر داشتيد ليكن نتوانستيد خود را و دامانتان را از گناه حفظ كنيد. ولي بندگاني از من هستند كه خود را از گناه محفوظ داشته و خود را به تقرب مي رسانند. پس آنها را از دهانه ي چاهي سر و ته آويزان كرد تا روز قيامت و زهره كه پاكدامني ورزيده بود را ستاره اي كرد تا هميشه در آسمان بدرخشد.

هيچ كس كامل نيست. گويند روزي مردم به پيامبر اسلام آمده گفتند : ما مرد و زني را ديديم كه در خانه اي رفتند در حالي كه نامحرم بودند. پيامبر به آنها گفت: چه كسي ميرود تا ببيند چنين چيزي واقعيت دارد يا نه؟ كساني رفتند و احتمال دادند كه دو نفر در خانه هستند تا علي آمد. پيامبر به او گفت : علي برو و خانه را بگرد. علي رفت و دست بر تمام در و ديوارها كشيد و آمده گفت: اي پيامبر خدا تمام خانه را گشتم و هيچ نيافتم!

معمولا ما از كارها و جنبه هايي بدمان مي آيد كه در شخصيت ما نهادينه شده اند. به مردم تهمت نزنيم. ما هم زياد متفاوت با آنها نيستيم. همه انسانيم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط محمد خطیبی

عيسا مسيح ميفرمايد: گوش كنيد گوش كنيد من به زودي مي آيم خوشا به حال كساني كه به چيزهايي كه در اين كتاب آمده ايمان بياورند. من يوحنا اين چيزها را ديدم و شنيدم و زانو زدم تا فرشته اي كه اين چيزها را به من آموخته بود پرستش كنم ولي او بار ديگر گفت نه اين كار را نكن من نيز مانند تو و برادرانت و تمام كساني كه به حقايق اين كتاب ايمان دارند از خدمتگزاران عيسا مي باشم پس فقط خدا را پرستش كن. سپس به من دستور داده گفت اين پيشگويي ها را در اختيار همه بگذار چون به زودي فرا خواهد رسيد. وقتي آن زمان فرا رسد بدكاران بازهم به كارهاي بد خود ادامه خواهند داد و فاسدان بازهم فاسد خواهند بود ولي خوبان خوب تر و پاكان پاك تر خواهند بود.( مكاشفه ي يوحنا باب آخر آيات 7 تا 11)

آيا آنان نديدند و ندانستند كه آن خدايي كه زمين و آسمانها را آفريد قادر است مانند اين ها را باز خلق كند و بر آنها وقت موعدي كه بي شك خواهد آمد مقرر گرداند ستمگران جز راه عناد نخواهند پيمود.(قرآن سوره اسرا آيه ي 99)

در كوه اوكا هستيم.

در اينجا ما چند روز خواهيم ماند. در هر روز مطالب و مواردي را ياد آور مي شويم كه براي مبارزه با شيطان لازم است. امروز قدري در مورد عيد پاك سخن ميگوييم.

و خداوند يعقوب را به اذن خود به يوسف رسانيد. يوسف پدر را پذيرفت و در درگاه خود قرار داد. به دليل وفور نعمت و پادشاهي يوسف همه ي كنعانيان به مصر آمده بودند اما مصريان كه قبطي بودند فرزندان اسرائيل را در كارها مشاركت نميدادند و به آنها ظلم بسيار روا مي داشتند و حق آنها را ميخوردند. در اين هنگام بود كه خداوند موسا را در مصر متولد كرد. و فرعون مصر خوابي ديد كه ستاره اي درخشيده فرمانروايي او را بر هم زده است.سپس دستور داد تا تمام فرزندان پسر سر بريده شوند و ظلم هاي بسياري بر بني اسرائيل روا داشت اما به خواست خدا موسا به نيل سپرده شد تا آسيه او را از آب بيرون آورد و در قصر بزرگش كند. اما او فرزندي عادي نمي نماييد. پس آزمايشي ترتيب دادند كه ببينند آيا اين همان فرزندي است كه رهبري يهود را به عهده ميگيرد يا نه. سپس تشتي از طلا و سيني از زغال گداخته مقابلش قراردادند.كودك به سمت سكه ها رفت اما خداوند در آن لحظه جبرئيل را نازل كرده و او دست موسا را گرفته به سمت آتش برد و موسا زغال برداشته بر دهان گذاشت و دهانش بسوخت. و از آن به بعد لكنت گرفت. اما او كه از بنننييي اسراييل بود و ظلم مردم بر اين قوم را ميديد سخت برآشفته مي شد تا اين كه روزي هم نسلش را ديد كه با سرباز فرعون به جدال پرداخته است خود را داخل كرده مشتي بر سرباز زد كه سرباز درجا هلاك كرد. پس سربازان فرعون به دنبال موسا بودند ليكن موسا گريخت و در راه دختراني ديد كه چوپاني ميكردند. دختران را ياري داده به خانه ي پيامبر خدا وارد شد و با دختر پاكدامنش ازدواج كرد. پس روزي بود كه نبي خدا به موسا گفت عصايي كه در زمين فرو كرده و نتوانستم در بياورم عصاي يوسف نبي است كه به من رسيده و به زبان عبري بر آن نقش بسته شده است. موسا به اشاره اي عصا از زمين بيرون آورد و نبي خدا گفت به راستي كه تو مرد خدايي. آنگاه موسا به كوه سينا رفته و نوري از دور ديد كه ميگفت اي موسا كفش از پا دربياور كه اينجا سرزمين مقدسي است. آنگاه موسا به نبوت مبعوث شد و برادرش هارون او را كه در تكلم لكنت داشت همراهي ميكرد. خداوند به موسا دستور داد كه به مصر برو و رسالتت را آغاز كن و نرم سخن بگو. موسا به مصر رفته اسرائيليان را جمع كرد تا به سمت سرزمين موعود حركت كنند. آنگاه به فرمان خدا حتا نيل هم دهان بازكرد تا تنها رودي باشد كه خورشيد ته او را سوزانيده است. اين روز، روز خروج موسا به سمت سرزمين مقدس است و عيد فصخ نام دارد. اين روز تجلي وعده ي خدا به مستضعفين جهان است.( و نريد ان نمن علي الذين الستضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين) اين داستان را به طور مفصل از سفر خروج تلمود خوانديم.

اما اين روز هماني است كه سه مريم به زيارت قبر عيسا رفتند و ديدند كه سنگ ترك خورده و قبر خالي است! اما كفن آنجا افتاده است. پس بيم برداشتند كه چه كسي پيكر مقدس عيسا را از اينجا خارج كرده است پس به انبيا و رسولان گفتند و آنان نيز براي اطمينان به قبر رفتند اما آن را خالي يافتند. پس در اين هنگام بود كه عيسا بر شاگردان خود ظاهر شده و با آنان تكلم كرد و بعد نشانه هايي آورد كه شاگردان يقين كردند عيسا در ميان آنان ظاهر شده و او برانگيخته شده است. و جاي ميخ ها را بر دستان و پهلوان او ديدند كه به اذن خدا عيسا دوباره حيات گرفته بود تا به شاگردان خود وعده ي روزي را بدهد كه به زمين خواهد آمد. تا در آن موقع جهان را پر از عدل و داد كرده و حكومت الهي را مستقر سازد. و شاگردان خود را مسئول كرد تا به اطراف سفر كرده و بشارت ظهور عيسا را بدهند. آنگاه عيسا بعد از چهل روز دوباره در جوار رحمت الهي و خانه ي امن او قرار گرفت. تا بار ديگر به زمين آمده وعده ي خدا را محقق سازد.( وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض) اين داستان را كامل از انجيل هاي چهرگانه خوانديم.

در روز بعد موبد و خاخام و كشيش و روحاني به جمع ما خواهند آمد تا برايمان از مبارزه اي بگويند كه در منزل بعدي با هم خواهيم داشت.

عيد پاك گرامي باد


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط محمد خطیبی

عيد مظال كه فرا رسيد، توانگري مريم، مسيح و رسولانش را به بزمي دعوت كرد.پس رفتند و ميان طعام نوشيدني تمام شد. پس مريم رو به عيسا كرده گفت اين جماعت سير نمي شوند سپس مسيح گفت مادر جان مرا چه كار است؟ پس مريم خادمان را دستور داد كه از امر مسيح پيروي كنند. در آنجا شش قدح سنگي براي آب بود بر حسب عادت اسرائيل كه خود را براي نماز تطهير مي كردند. پس عيسا به خادمان دستور داد كه قدح ها را پر از آب كنيد و سپس رو به جماعت كرده گفت به نام خداي توانا و بزرگ بنوشيد. پس مهماني رو به ميزبان كرده گفت واي ر تو خسيس كه شرابي به اين گوارايي را تا كنون پنهان كردي و اكنون به ما مينوشاني و او نسبت به آنچه مسيح انجام داده بود معرفت نداشت. پس خدمتكاران به مرد گفتند در اينجا مردي قديس است كه به اذن خدا آب را شرابي گوارا كرده است. اما مرد گمان برد كه خدمتكاران در مستي خود غوطه ورند.عده اي به خود آمدند و پهلوي عيسا نشسته و خدا را سپاس كرده گفتند: سپاس و ستايش مخصوص خدايي است كه تفقد خود را به بني اسرائيل ارزاني داشته و با نور خود اين خانه را پر كرده است .گرامي باد نام اقدس خداوند.(انجيل برنابا ،فصل پانزدهم، آيات 1 تا 8)

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالتك و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدي القوم الكافرين (آيه  ي 67 سوره ي مائده قرآن) « اي پيام آور آنچه از جانب پروردگار به تو رسيده است را ابلاغ كن واگر اين كار را نكني گويي رسالتت را انجام نداده اي و پروردگارت تو را از زيان هاي مردم حفظ كرده و كافران را هدايت نمي كند»

آنگاه پاسخ دادم : من زرتشت دشمن سرسخت دروغ و دروغگويان هستم و تا آنجا كه مرا نيرو و توان است با آنها پيكار خواهم كرد ولي با تمام نيرو ياور نيكان و درستكاران خواهم بود.پروردگارا باشد كه از نيروي بيكرانت برخوردار شوم و تو را سپاس گويم.(يسنا گات 43 بند هشتم)

در مسير كوه اوكا هستيم. آنجا كه برسيم دو اتفاق مهم را جشن ميگيريم. ابتدا مزامير داوود را بازكرده و دعايي از آن را براي شكر به نيم رسيدن سفرمان ميخوانيم و بعد از آن صحيفه ي سجاديه را گشوده و دعاي شكري براي عيد پاك خواهيم خواند.بعد از جشن دومين تمرين رام را مي آموزيم و بعد از آن به سمت بورگوس خواهيم رفت. در بورگوس كافه اي قديمي وجود دارد. هنگامي كه به شهر وارد شديم قاطري سفيد را خواهيم يافت تا ما را به سمت آن كافه ببرد. كافه اي كه به جرم گناه زني سالين پيش آتش زده شد و گفته ميشود كه نفرين شده است .پس به آنجا مي رويم تا با هم شيطان را ملاقات كنيم. اما پيش از آن بايد سلاحي را داشته باشيم تا در مقابله با شيطان شكست نخوريم. اگر سلاح خود را برنداريم شيطان ما را زمين زده و نفسمان را تسخير خود ميكند. غذاي لذيذ شيطان آزادي و صلح است. اگر ما را زمين بزند اين دو موهبت را از سينه ي ما بيرون مي كشد.

دست مبارزه:

اولين چيزي كه براي مبارزه احتياج داريم آن است كه بدانيم در مقابله با دشمن با كدام دست سلاح را برداريم. مهيا شدن در مبارزه براي ما آنجا چشمانمان خواهد بود. چشمانمان هستند كه به ما شيطان را نشان مي دهند و خواهند گفت كه كدامين كافه نشين شيطان است. چشمان ما چونان قلب و روح ما هميشه به ما راست ميگويند بنا براين كار سختي نيست. فقط امكان دارد چشمان ما ضعيف شده باشند. عينك شفاف سازي چشمان ما راستي و صداقت است. زرتشت كسي بود كه شيطان را ملاقات كرده بود و راهش را در گات ها براي ما نوشته است. همسفران ساده ميگويم بياييد تا با هم از اين به بعد كوچكترين دروغي هم نگوييم. به كودكانمان حتا واژه ي دروغ هم ياد ندهيم. حقيقتي را گمان كنيم كه كذبي به نام دروغ در حقيقت وجودي ندارد.

شمشير:

هنگامي كه يك اتفاق بر روي زمين رخ ميدهد ميليون ها عامل دست به دست هم ميدند تا آن اتفاق بيفتد. برگي كه بر زمين مي افتد معلول حتا جاذبه ي سياره اي است كه ميليون ها سال نوري با ما فاصله دارد. پس ساده نگاه نكنيد. همه چيز را خدا براي ما مهيا كرده است فق بايد با چشم دل ببينيم. ه ياد آوريد زماني را كه مهمان بزم فقط ظاهر را ميديد و نتوانست لطف خدا و وجود مقدس عيسا را درك كند. واي كه چقدر زيان كار اند كساني كه نشانه ها را نمي شناسند و يا ساده از آنها مي گذرند.

ضربه:

هنگامي كه شرايط مهيا شد ضربه را بزنيد. خداوند بر سر وعده ي خود بر رسولش هست. آنچه را كه خدا فرموده را اجرا كنيد و نترسيد از آنچه پيش خواهد آمد.خداوند ما را از حوادث پيش امده مراقبت مي كنيم.

مهمترين قسمت شناخت اهريمن است. بعد از مراسم جشن، در مورد شناخت شيطان صحبت ميكنيم و بعد از آن بزرگاني به ما مي رسند و به ما تسبيح، اوريم و تميم، صليب، آتش و گردنبند مي دهند و به ما آموزش خواهند داد كه چگونه از آن ها براي شناخت اهريمن استفاده كنيم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط محمد خطیبی

شريف زاده اي به ديار باقي سفر كرد تا پادشاهي سرزميني را از آن خود بكند و بازگردد(انجيل لوقا باب 19 آيه ي 12)

هر آينه دشمن ترين مردم نسبت به مسلمانان مشركان را خواهي يافت و با محبت تر از همه كس با اهل ايمان آنان را كه گويند ما مسيحي هستيم اين دوستي مسيحيان نسبت به مسلمين بدين سبب است كه آنان دانشمند و پارسا هستند و تكبر و گردنكشي بر حكم خدا نمي كنند( قرآن سوره ي مائده آيه ي 82)

بيگمان اهورا مزدا از همه بهتر آگاه است كه در گذشته چه كارهايي به وسيله ي بت پرستان و هواداران آنها سر زده است و در آينده چه كارهايي به وسيله ي آنها انجام خواهد شد. چون داوري اين كارها تنها با اهورا مزدا است بنابراين به آنچه خواست اوست بدان خشنوديم .(يسنا گات بيست و نه بند چهارم)

اين هفته، هفته ي بزرگي است. اين هفته با يكشنبه ي نخل شروع شد. روز ورور پيروزمندانه ي عيسا به اورشليم و آغاز هفته ي مقدس.پنجشنبه ي فرمان روز گراميداشت شام آخر .جمعه ي نيك ياد آور مصلوب شدن عيسا يكشنبه ي فصح روز برانگيخته شدن عيسا . و در آخر چهل روز پس از برانگيخته شدن عيسا جشن عروج و ده روز پس از آن ياد آور نزول روح القدس در نخستين كليساي اورشليم خواهد بود.

عيسا به فرمان خدا وارد اورشليم شد و بشارت خود را داد و به خدا قسم ياد كرد كه خدايي جز خداي يكتا نيست و در اين روزهاي آخر تنها ياري دهنده ي عيسا فرامين الهي بود كه در كنيسه هاي شرك فرياد عيسا شده بود كه اي مردم مال يكديگر را نخوريد و با هم به درستي رخورد كنيد و منتظر وعده ي الهي باشيد. روزي خواهد امد كه مسيحا به جهان بازميگردد و جهان را پر از عدل و داد مي كند. يهوداي اسخريوطي كه از معجزه ي الهي سرباز زده بود آنك مشرك بود و در كنار سفره ي عيسا مي نشست و عيسا به رسولان خود نان پاره كرد و گفت بخوريد كه اين پاره هاي تن من است و شرابي به آنها داد كه بخوريد كه اين خون هاي من است و رو به شاگردان كرده گفت لختي ديگر از شما كسي من را به اين قوم تسليم ميكند و من به دست اين قوم كشته مي شوم. رسولان يكديگر را نگاه كرده اشك ريختند كه چه كسي است آن فرد و هركس سخني گفت تا مطمئن شود و نوبت به يهودا رسيد كه عيسا گفت: آري به راستي كه تو مرا تسليم اين جماعت خواهي كرد. سرنوشت رسولي كه از جانب خدا براي هدايت بشر امد و خود را چونان چوپاني معرفي كرد كه وظيفه ي آن هدايت است و برتري ندارد، سرنوشت كودكي كه نطفه ي آن در در پاكترين زنان و بكرترين آنها بسته شد، سرنوشت كودكي كه ايات الهي را به همراه داشت و با ولادتش فرياد وحشت از كنيسه هاي كفر بلند شد اينك اماده ي آن است كه صليب بر دوش بكشد و به جلجتا برود. تا باز هم بي وفايي اين قوم بر خودشان ثابت شود و بدانند كه خدا آخرين رسول از اين قوم را به قضاوت انان سپرد اما آن ها باز هم پس زدند. باز هم اين جماعت از امتحان الهي سر افكنده خارج شدند. و چقدر زيباست مقارن شدن مصلوب شدن عيسا و شهادت فاطمه ي زهرا. پيامبر اسلام ميگفت خداوند سه زن را سروران بهشت قرار داده است كه يكي از آنها مادر عيسا بود و ديگري فاطمه. فاطمه هم قرباني جهل مردماني شد كه خدا را فراموش كردند و تا رسولشان چشم بست دختر رسول را لاي در گذاشتند و وصي اش را در خيابان ها و كوچه ها دست بسته چرخاندند. فرزندان ادم چقدر بي مروت اند! هنگامي كه چهل پيامبر بني اسرائيل را سر بريدند يا هنگامي كه مومنان موحد را در چاله اي ريخته و آتش زدند. و به قول رابينت رانت تاگور هر كودكي كه متولد مي شود اين پيام را با خود دارد كه هنوز خدا از بشر نااميد نشده است. خداوند حجت را بر بني اسرائيل تمام كرد. قضاوت به دست آنها افتاد و آنها بازهم شكست خوردند و بر سر صليب نوشتند كه اين فرجام كسي است كه از خدايي صحبت مي كرد كه او را ياري نرساند اما نمي دانستند كه به اذن خدا شراب ترش مزه اي كه سر صليب به عيسا مي دهند از عسل گوارا تر است و عيسا كلامي را ميگويد كه كلام همه ي اوصياست. عيسا به ديدار خدا مي رود و اكنون منتظر لقا و وصل است. ما زبالاييم و بالا مي رويم/ما ز درياييم و دريا مي رويم. جواب عيسا چندين سال بعد تكرار شد اينبار از فرزند حسن.هنگامي كه به عموي خود پاسخ داد مرگ براي من از عسل شيرين تر است. مرگ عيسا ياد آور كربلايي است كه حسين آن فرياد زد همانا من مرگ را جز عزت و زندگي با ظالمان را جز با ذلت نمي بينم. انگار مرگ و نهراسيدن از آن طريق مردان خداست. هنگامي كه يار مسيحي حسين را سركندند و در مقابل مادرش انداختند و مادر سر را پس فرستاد كلام عيسا در روحش متبلور بود كه در طريق ما نيست چيزي را كه در راه خدا داده ايم باز پس ستانيم. اما خدا تواناتر از آن است كه گمان مي رود و پيان آور خود را بر مي انگيزد تا نشانه اي ديگر باشد و او را با خود به عرش خود مي برد تا باز هم بر اين مردم ظهور كند. و مسلمين ميگويند مسيح خواهد آمد نا با مهدي كلام خدا را در زمين برقرار كنند.مسيح باز خواهد گشت و كوه متلاشي شده و بدون جنازه خواهد ماند كه عيسا از اين دنيا نبود كه در اين دنيا بماند. عيسا شستن پاهاي شاگردان خود را شرم نمي دانست زيرا كه روح الهي از چشمانش هم مشخص بود. و هنگامي كه قرآن فرمان بر مي آورد كه هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شده اند را مرده مپنداريد بلكه آنان زنده اند و نزد خدا روزي ميگيرند.

وقت زيادي نداريم و بايد سريع پس از خواندن مزامير داوود اينجا را به قصد كوه اوكا ترك كنيم. در كوه اوكا نصف مسير را پيموده ايم و عيد پاك را در آنجا جشن خواهيم گرفت و تمرين بعدي رام را با هم در آنجا فرا خواهيم گرفت و از عشق خواهيم گفت.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا